خیلی سخته ندونه، اونی که دوستش داری،اونی که عشقته و عشقتو پاش میذاری،
شب تا صبح به یادشی، وقتی اون یاد تو نیست،
هیچکسی جز گریههات، فکر فریاد تو نیست،
خیلی سخته موندنت، وقتی از پیشت بره، بره تنهات بذاره،
وقتی چشمات اسیره، خیلی سخته تنهایی، دلتو غم بگیره،
اونی که دوستش داری، جلو چشمات بمیره،
خیلی سخته بدونی، که تو این دنیا بودی،
هیچ کسی باهات نبود، یه عمری تنها بودی،
یه نفر داشتی اونم، خیلی زود تنهات گذاشت،
یه روزی دوستش داشتی، اما اون خبر نداشت....
+ نوشته شده در
90/01/19ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط عطیّه
|
فقط براي تو ميشه از عطر پونه واژه ساخت ...عاشق چشماي تو شد بغل بغل ترانه ساخت ...
فقط براي تو ميشه زندگي رو يكسره ساخت ...
تو رو قشنگترين گل گلدونه باغ دل شناخت ...
فقط تويي كه مي توني دستمو راحت بخوني ...
با من عاشق بموني يا منو از خود بروني ...
ميشه براي تو از هزار و يك شب قصه گفت ...
يا كه ميشه هزار و يك قصه از تو شنفت ...
ميشه با تو جوونه زد ، حرفاي عاشقونه زد ...
تيري كه مي رفت به خطا،بالاخره نشونه زد ...
جون و دلم فداي تو جون ميذارم به پاي تو ...
مي زنه قلب عاشقم تنها فقط براي تو...
+ نوشته شده در
90/01/19ساعت 5:24 بعد از ظهر  توسط عطیّه
|
از آخرین باری که دیدمش چند روزی میگذره...ولی سخت دلتنگشم...
بدجوری تو دلم جا پیدا کرده هر لحظه آرزوی بودنشو دارم...
بلاخره کسی و که میخواستم وارد قلبم شد...
شده تک تک لحظاتم...
وای اگه بدونی چه لحظاتی صبر میکنم تا بلاخره باهات حرف بزنم...
این صبر این دقایق منتظر, واسم از هر چی لذت بخش تره...
خوب لذت عشقم به همین انتظارشه دیگه...
امیدوارم زود زود ببینمش همش یاد آخرین نگاهشم...
یاد لحظه ای که واسم دست تکون داد...
+ نوشته شده در
89/12/26ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط عطیّه
|
تو را دوست دارم ...ولي هرگز برايت اشک نخواهم ريخت تو را دوست دارم ...
ولي هرگز گل سرخ برايت هديه نخواهم اورد تو را دوست دارم ...
ولي هرگز نخواهم گفت تو را دوست دارم ...
ولي هرگز در اتش عشقت نخواهم سوخت تو را دوست دارم ...
ولي هرگز برايت نخواهم مرد هيچ ميداني چرا ؟!!
چون با اولين نگاه ... اولين قطره ي اشک در دلم ريخت
چون با اولين نگاه ...
از عشق تو سوختم و اکنون خاکسترم باقی مانده است
چون با اوّلین نگاه...
قلب من از حرکت ايستاد...
+ نوشته شده در
89/12/26ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط عطیّه
|
The clock is running Make the most of today
Time waits for no man
Yesterday is history
Tomorrow is a mystery
Today is a gift
That’s why it is called the present

+ نوشته شده در
89/12/17ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط عطیّه
|
یکی کمکم کنه دارم دیوونه میشم...
+ نوشته شده در
89/11/28ساعت 4:25 بعد از ظهر  توسط عطیّه
|
فرشته، اومدی از دور چطوره حال و احوالت
یکم تن خسته ی راهی غباره رو پر و بالت
فرشته ،اومدی از دور ببین از شوق تابیدم
می دونستم میای حالا تو رو من خواب می دیدم
چه خوبه اومدی پیشم تو هستی این یه تسکینه
چقدر آرامشت خوبه چقدر حرفات شیرینه
فرشته ، آسمون انگار خلاصه س تو دو تا بالت
تو می گی آخرش یک شب میان از ماه دنبالت
میان می ری نمی مونی تو مال آسمونایی
زمین جای قشنگی نیست برای تو که زیبایی
تو می ری آره می دونم نمی گم که بمون پیشم
ولی تا لحظه رفتن، یه عالم عاشقت میشم
+ نوشته شده در
89/11/28ساعت 4:19 بعد از ظهر  توسط عطیّه
|
مرد من
هستی من
تو خود میدانی چگونه قلبم را تسخیر کرده ای
ذره ذره عاشقم کردی
ذره ذره در لا به لای دریچه های قلبم رخنه کردی
همین حالا که مینویسم چقدر دلتنگتم
دلتنگ نگاه کردنت
دلتنگ بوییدنت
اما تو همین جایی
درست وسط نیمکره های قلب من
امشب تا صبح در آغوش تو می خوابم
و حرفهای دلم را در گوش تو همچون لالایی زمزمه میکنم
آغوش گرمت را برویم باز کن
آغوشت امن ترین جای دنیاست برای من
من مال توام فقط مال تو
تو مال منی فقط مال من
دوستت دارم فرشته ی زمینی
تقدیم به کسی که همه وجودمه...
+ نوشته شده در
89/11/20ساعت 0:29 قبل از ظهر  توسط عطیّه
|
می دونی ؟ یه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن تو باشی منم باشم کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفید..تو منو بغل کردی که نترسم که سردم نشه نلرزم می دونی ؟ تو منو بغل کردی طوری که تکیه دادی به دیوار پاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم جلوت بهت تکیه دادم دو تا دستاتو دور من حلقه کردی بهت میگم چشماتو می بندی؟...می گی : آره چشماتو می بندی بهت می گم : قصه می گی تو گوشم ؟ می گی : آره و شروع می کنی به قصه گفتن تو گوشم آروم آروم.......قصه می گی یک عالمه قصه بلندو طولانی که هیچ وقت تموم نمی شه می دونی ؟ می خوام رگمو بزنم تو که نمی بینی و نمی دونی که می خوام رگمو بزنم تو چشماتو بستی نمی بینی ..... من تیغ و از جیبم در میارم.... نمی بینی که سریع می برم نمی بینی که خون فواره می کنه... روی سنگ های سفید و نمی بینی که دستم می سوزه من لبمو گاز می گیرم که نگم : آخ که تو چشماتو باز نکنی و منو نبینی تو داری قصه می گی و هیچ چیز رو نمی بینی من دارم دستمو نگاه میکنم دست چپمو.....خون ازش میاد می دو نی ؟ دستمو می ذارم رو زانوهام خون از روی زانوهام می ریزه کف سنگها مسیرش قشنگه.....حیف که چشمات بسته است نمی بینی ..... تو بغلم کردی نمی بینی که سردم شده محکمتر بغلم می کنی تا گرمم شه می بینی که نا منظم نفس می کشم تو دلت می گی آخی............ نفسم گرفت.. می بینی ولی محکم تر بغلم می کنی سردتر می شم ...می بینی که دیگه نفس نمی کشم چشماتو باز می کنی و می بینی من مردم .. می دونی ؟ می ترسم خودمو بکشم از سرد شدن... از این هایی که مردن... از خون دیدن ولی وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم مردن خوب بود آروم آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو ... گریه نکن من دیگه نیستم که ببوسمت.....بگم خوشگل شدی تو خیلی گریه می کنی دلم می ************ه ... دلم نا زکه... نشکونش باشه ؟ من مردم ولی تو باورت نمی شه تکونم می دی که بیدار شم فکر می کنی مثل همیشه قصه گفتی و من خوابیدم می بینی نفس نمی کشم ....ولی بازم باور نمی کنی اونقدر محکم بغلم می کنی که گرمم شه... اما فایده نداره من مر دم ... ولی برای تو زنده ام پس هر شب به این باغ بیا .... ولی گریه نکن
+ نوشته شده در
89/10/06ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط عطیّه
|
نمیدونم اسم این لحظاتو چی میتونم بزارم؟ فقط میتونم بگم خودم نیسم تو یه دنیای دیگه ایم. یکه و تنها بدون هیچ تکیه گاه بدون اینکه حتی بتونم تو چشاش نیگا کنم و همه عشقمو نثارش کنم. آره اون دیگه کنارم نیس آروم حتی بدون کلمه ای ترکم کرد و رفت... حالا من بی اون با خاطراتش هر چند کم... ولی شده بود همه زندگیم! همه دلیل بودنم. باز من تنهام دلم لک زده حتی واسه لحظه ای که بهم گفت خداحافظ... خدایا واقعا تقصیر من دل شکسته چیه؟ منی که انتخابش کردم راه اونو راه خودم دونستم! خدایا ازت نمیخوام کمکم کنی فراموشش کنم با همه وجود ازت می خوام هر لحظی یادش و تو قلبمو ذهنم زنده کنی...
من بی اون تنهاترین تنهام...
تقدیم به کسی که شاید خودش هیچ وقت نخواد حتی به این مطلب نگاه کنه...
اما من با یادش دلم شاده و با نبودش غم تو دلم صابخونس...
+ نوشته شده در
89/09/25ساعت 1:14 قبل از ظهر  توسط عطیّه
|
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.
+ نوشته شده در
89/08/24ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط عطیّه
|
فاصله دختر تا پیر مرد
یک نفر بود؛ روی نیمکتی چوبی؛ روبه روی یک آب نمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه
- مطمئنی؟
- نه
- چرا گریه می
کنی؟
- دوستام منو
دوست ندارن
- چرا؟
- چون قشنگ
نیستم
- قبلا اینو به
تو گفتن؟
- نه
- ولی تو قشنگ
ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم
- راست می
گی؟ - از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد
را بوسید و به طرف دوستاش دوید؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد؛ کیفش را باز
کرد؛ عصای سفیدش را
بیرون آورد و رفت
+ نوشته شده در
89/08/07ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط عطیّه
|
دیشب تولدم بود بازم مثل همیشه دلم پر
غصه بود ته صدام می لرزید... بازم مثل همیشه بغضم داشت
میترکید... نمیتونستم به کسی بگم چمه؟؟ آخه چی بگم...چطوری پیش همه شروع کنم به ریختن اشکام مگه غم یکی دوتاست؟؟؟؟ مگه
میشه فراموش کرد اتفاقاتو مگه میشه گفت گذشت؟؟؟ هه ... میگن زندگی کن خوش باش!! فقط
به خدامیگم.. خدا جونم تا کی میشه تحمل کرد؟ کی میشه راحت شد ... فکری تو سر نباشه...تو
رفتی... حتی اگه پیشمم باشی ولی رفتی... نخواستی که باشی نخواستی که زندگی کنی...
حالا من؟ منم نمیخوام دیگه باشم میخوام مثل یه پرنده پر بکشم و برم و آزاد باشم پرواز
کنم تا بیکران... تا رهایی تا جایی که میشه رفت...
راستی آخرش کجاس ...تا کجا میتونم زندگی کنم؟
کجا میتونم داشته باشمت ... آخه همه میگن تو
رفتی... ولی من میگم نه دروغه... جون من به نگاه تو بسته شده ... حالا که نگات نیس ؟ پس منم
نیستم... من یه آدمم که فقط کوکم کردن ... ولی نه دیگه نمیخوام پرواز کنم میخوام تا ابد اینجا
بمونم... من منتظر چشای توام ...
+ نوشته شده در
89/06/17ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط عطیّه
|

حرف دل تنها ترین تنها
در ساحل بی کسی ها و غروب غم انگیز خستگی
ها کسی مرا فرا می خواند
صدا.صدایی به گوش میرسد که مدام میگوید
من با تو هستم
با ترس و وحشت فریاد میزنم و میپرسم تو
کیستی؟ و او در پاسخ میگوید:سرنوشت
سر نوشت تو اسمم تنهایی است هم زمان نسیم
سردی از غم تیغه های پشتم را به لرزه در می آورد.
حالا من در این جزیره گم شده ام و خیره
به رده پایی که تو در ساحل جا گذاشتی
خاطرات مدام از جلوی چشم هایم میگذرد و روز های خوش با تو بودن برایم مرور
با تنی خسته بر تکه سنگی تکیه میدهم و بر
تکه کاغذی حرف های دلم را برایت مینویسم
به نام تنها ترین تنها
منم عاشق ترین عاشق
عاشقی که حالا در غم تنهایی خودش میسوزد
و محکوم به سال ها انتظاری پوچ
حالا از تو خواهشی دارم.تو را به شب زنده
داری هایم قسم میدهم و به اشک هایی که هر
لحظه برایت از چشم هایم جاری کردم.تورا
به عشق مقدس و عاشقا قسمت میدم و تورا به
آفریدگار عشق و تنها یار همیشگی آدما غم
قدیس قسمت میدهم
اگر خواستی کسی را نفرین کنی.هرگز نخوا
که مثل من بشود که سرنوشت من بدترین
نفرین در تاریخ زندگی هاست...
+ نوشته شده در
89/06/13ساعت 7:24 بعد از ظهر  توسط عطیّه
|
نذار امشبم با یه بغض سر بشه بزن زیر گریه چشات
تر بشه
بزار چشماتو خیلی آروم رو هم بزن زیر گریه سبک شی یکم
یه امشب غرور و بزارش کنار اگه ابری هستی با لذت
ببار
هنوزم اگه عاشقش هستی که نریز غصه ها تو تو قلبت
دیگه
غرورت نذار دیگه خستت کنه اگه نیست باید دل
شکستت کنه
نمیتونی پنهون کنی داغونی نمیتونی یادش نباشی به
این آسونی
هنوز عاشقی و دوسش داری تو نشونش بده اشکای
جاریتو
نمیتونی پنهون کنی داغونی نمیتونی یادش نباشی به
این آسونی
...
+ نوشته شده در
89/05/28ساعت 1:26 بعد از ظهر  توسط عطیّه
|

سلام دوستان عزیزم خوشحالم که بهم سر میزنین و با نظراتتون وبلاگمو گرم میکنین یه خواهش دوستانه اگه میشه اسمتونم موقع نظر دادن بنویسین ؟ ممنون میشم عزیزان
+ نوشته شده در
89/04/28ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط عطیّه
|
+ نوشته شده در
89/04/27ساعت 0:37 قبل از ظهر  توسط عطیّه
|

خداوندا !
اگر روزی بشر گردی , ز حالم با خبر گردی ,
پشیمان میشوی از قصه ی خلقت , از این بودن , از این بدعت...
خداوندا !
نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است ,
چه زجری میکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است ...
"دکتر علی شریعتی"
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
89/04/08ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط عطیّه
|
On to the sea
I sailed my boat
And prayed that it
Would stay afloat
From dawn til dusk
From dusk til dawn
In search of love
I drifted on
What happened then
I don't recall
I think it was
A sudden squall
For when I awoke
I thought I died
At the sight of an angel
At my side
But lucky for me
That was not true
For I found love
And love was you

+ نوشته شده در
85/10/27ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط عطیّه
|
گفته بودم:
هيچ بهانه اي نيست براي ِ نوشتن..!
حالا که خوب فکر مي کنم ؛ مي گم:
اينکه مي شود براي ِ تو نوشت ، بهترين بهانه ي نوشتن است!
اين هم چند خطي براي تو و به احترام عشقم به تو!
هرگز تو را فراموش نخواهم کرد
حتي اگر مرا از ياد ببري
و هرگز از تو رنجور نخواهم شد
چرا که تو را دوست دارم
ديوانه وار عاشقت شدم
چرا که مهرباني را در وجودت ديدم
با چشمانت وجودم را دگرگون ساختي
و اگر تو نبودي هرگز عاشق نمي شدم
نه تو از عشق من دست مي کشي
و نه قلب من از عشقت روي گردان مي شود
سوگند که وجود تودرسرنوشت من آمده است
و اگر با وجدانت اشاره کني
فرسنگ ها را خواهم پيمود
چرا که شب عشق بسيار طولاني است
و قلبم در آرزو ي تو مي سوزد
آنگاه که از برابر ديدگانم دور شوي
خورشيد وجود ت پنهان مي گردد
وابر هاي غم واندوه
مرا در بر مي گيرد
و به دنياي غر يبي مي برد
هميشه در قلبم حضور داري
و عشقت زندگيم را گلباران کرده است
تمامي اين دنيا را با قلبي پرازرمز وراز به دنبالت طي کردم
محبوبم هميشه به انتظار بازگشتت خواهم ماند

* من هميشه چشم انتظار نگاهت خواهم ماند *
SENI BEKLIYOROM !! 


+ نوشته شده در
85/10/17ساعت 4:1 بعد از ظهر  توسط عطیّه
|
ای رهگذر
با نگاه بی انتهایت
به عمق تک تک حروف و
واژه هایم بنگر و
آرام آرام
مرا همراه با این صفحه ورق بزن...
و بعد به رسم روزگار مراو
عمق نو شته هایم را
به دست فراموشی بسپار
+ نوشته شده در
85/09/16ساعت 7:50 بعد از ظهر  توسط عطیّه
|
صدا كن مرا
صداي تو خوب است
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبيست كه در انتهاي صميميت حزن ميرويد
در ابعاد اين عصر خاموش من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيشبيني نميكرد
و خاصيت عشق اين است



+ نوشته شده در
85/09/03ساعت 6:15 بعد از ظهر  توسط عطیّه
|
+ نوشته شده در
85/08/21ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط عطیّه
|
دلم براي کسي تنگ است
که چشمهاي قشنگش را
به عمق آبي دريا مي دوخت
و شعر هاي قشنگي چون پرواز پرنده ها مي خواند
دلم براي کسي تنگ است
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد
و پري دلم را با وجود خود خالي
دلم براي کسي تنگ است
کسي که بي من ماند
کسي که با من نيست
دلم براي کسي تنگ است
که بيايد
و به هر رفتني پايان دهد
دلم براي کسي تنگ است
که آمد
رفت
...... و پايان داد
کسي ....
کسي که من هميشه دلم برايش تنگ مي شود
+ نوشته شده در
85/08/20ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط عطیّه
|
+ نوشته شده در
85/08/18ساعت 5:1 بعد از ظهر  توسط عطیّه
|
آدمک مرگ همينجاست ... بخند
آن خدايي که بزرگش خواندي ...
به خدا مثل تو تنهاست ... بخند ...
دستخطي که تو را عاشق کرد ...
شوخي کاغذي ماست ... بخند ...
فکر کن درد تو ارزشمند است ..
فکر کن گريه چه زيباست بخند ...
صبح فردا به شبت نيست که نيست
تازه انگار که فرداست ... بخند ..
راستي ! آنچه به يادت داديم
پر زدن نيست ، که درجاست ... بخند .
آدمک نغمه ي آغاز نخوان
به خدا آخر دنياست ... بخند
+ نوشته شده در
85/08/18ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط عطیّه
|
ای بداده من رسیده تو روزای خود شکستم, ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من,
ای تدبر حقیقت توی لحظه های تردید, تو شب و از من گرفتی تو من و دادی به
خورشید. اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی, برای من که غریبم تو رفیقی جون
پناهی....یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت, غم من نخور که دوری برای من شد
عادت. ناجیه عاطفه ی من شعرم از تو جون گرفته, رگ خشک بودن من از تن تو خون
گرفته. اگه مدیون تو باشم, اگه از تو باشه جونم, قدر اون لحظه نداره که من و دادی
نشونم. وقتی شب, شبه سفر بود توی کوچه های وحشت, وقتی همسایه کسی بود
واسه بردنم به ظلمت, وقتی هر ثانیه ی شب تپش هراس من بود, وقتی زخم خنجره
دوست, بهترین لباس من بود, تو با دست مهربونی رو سرم مرحم کشیدی, برام از
روشنی گفتی حلقه ی شب و دریدی.! یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت, غم م
نخور که دوری برای من شده عادت. ای طلوع اولین دوست, ای رفیق اخر من, به
سلامت سفرت خوش ای یگانه یاور من. مقصدت هر جا که باشه, هر جای دنیا
باشی, اون ور مرز شبای پشت لحظه ها که باشی, خاطرت باشه که قلبت سپر بلای
من بود, تنها دست تو رفیقه دست بی ریای من بود...
+ نوشته شده در
85/08/13ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط عطیّه
|
پنج قانون شاد زيستن :1-اگر شما چيزي را دوست داريد . از آن لذت ببريد .2-اگر شما چيزي را دوست نداريد . از آن دوري كنيد .3-اگر شما چيزي را دوست نداريد و نمي توانيد از آن دوري كنيد آن را تغيير دهيد .4- اگر شما چيزي را دوست نداريد و نمي توانيد آن را تغيير دهيد آن را بپذيريد .5-با تغيير دادن نگرشتان نسبت به چيزهايي كه آن ها را دوست نمي داريد آن ها را بپذيريد
+ نوشته شده در
85/08/07ساعت 4:39 بعد از ظهر  توسط عطیّه
|
می دونم دلت گرفته
من برات سنگ صبورم
چی شده تنها نشستی
مثل تو از همه دورم
واسه من زندگی سرده
نکنه توهم غریبی
کاش مي شد اشکاتو پاک کرد
بمیرم توهم بریدی
چه تبسم قشنگی
وقتی به غم ها بخندی
آخه ارزشی نداره
دل به این دنیا ببیندی
نازنین دنیا همینه
اون که خوب بود بدترینه
نکنه تنها گذاشتت
آخر عشقها همینه
می دونی چقدر عزیزه
قطره سپيد شبنم
مثل اون اشکای نازت
رو تن گلهای مریم
نازنین خدا بزرگه * غم واز خودت جدا کن
+ نوشته شده در
85/08/03ساعت 10:21 قبل از ظهر  توسط عطیّه
|
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من وعشق تو دلی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن گوش بر من کن
گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف
تو رفتی ودیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی کمی فکر خودم باشم آن وقت
جزءعشق تو در خاطر من مشغله ای نیست
رفتي تو خدا پشت وپناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست
ولی اکنون که زیر توده های درد خواخم مرد
فقط یک جمله می گویم
خدا حافظ
مجالی نیست...
+ نوشته شده در
85/08/03ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط عطیّه
|